ساحل زندگی

 

سلام مهربونا.

من اومدم.

خوشحالم امشب.اخه امتحانام تموم شده.

عصر هم رفتیم خونه پدربزرگم.

از اونجام رفتم پیش برادرزاده خوشلم.

رویا جونم خیلی نازه.دوسش میدارم.نمیدونین چقد ناز نگام میکرد.

البته برادرزاده ی خودم نی.ولی باباش یه جورایی داداشمه.

خب من 2ماهه عمه شدم. عکساشو براتون میذارم.

 

اتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادویی اندوه شکست

 

                             امدم تا به تو اویزم

                             لیک دیدم که تو ان شاخه ی بی برگی

                              لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم

                             خنده ی مرگی

و چه شیرینست

بر سر گور تو ای عشق نیاز الود

پای کوبیدن

 

                            و چه شیرینست

                            از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ

                            چشم پوشیدن

 

و چه شیرینست

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در به روی غم دل بستن

که بهشت اینجاست

به خدا سایه ی ابرو و لب کشت اینجاست

 

                                                       تو همان به که نیندیشی

                                                       به من ودرد روانسوزم

                                                       که من از درد نیاسایم

                                                       که من از شعله نیفروزم

 

فروغ فرخزاد

        

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()

 

سلام.

برگشتم!!

خیلی بدم که به وبم نمیرسم!!!!

 Napic.org The Love Wallpaper 51 200x200 تصاویر عاشقانه love

همه شب با دلم کسی میگفت

سخت اشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

میرود میرود نگهدارش

 

من به بوی تو رفته از دنیا

بیخبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم میریخت

چشم های تو چون غبار طلا

 

 

تنم از حس دستهای تو داغ

گیسویم در تنفس تو رها

میشکفتم ز عشق و میگفتم

هرکه دلداده شد به دلدارش

 

 

ننشیند به قصد ازارش

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من نگهدارش

اه اکنون تو رفته ای و غروب

 

 

سایه میگسترد به سینه راه

نرم نرمک خدای تیره ی غم

مینهد پا به معبد نگهم

می نویسد به روی هر دیوار

ایه هایی همه سیاه سیاه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

سلام.

امروز که اومدم به وبم سر بزنم متوجه شدم تقریبا 20 روز از تولد 1سالگیش گذشته

و من در بی وفایی به سر میبردم.

وب عزیزم منو ببخش.

تولدت مبارک.

امیدوارم این سال بتونم روزای خوشی باهات داشته باشم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

 

 

سلام

 

باز خبر بد.باز یه اتفاق ناگوار که این دفه قلب بهترین دوستمو شکست.

 

اسفند ماه اومده بود خونمون با چه ذوقی!

 

بیچاره خبر نداشت این شادیش 7 ماه بیشتر طول نمیکشه.اومده بود خبر نامزدیشو

 

باپسر داییش بده.

 

سه شنبه بهم زنگ زد وگفت پسر داییش تصادف کرده و الان تو کماس.

 

بیچاره کیمیا که هیچی نمیتونس شادی رو ازش بگیره

 

اون روز زورکی حرف میزد.

 

فک نمیکردم قضیه اینقد جدی باشه.

 

دیروز ساعت 12 زنگ زد و گفت پسرداییش درجه هوشیاریش

 

رسیده به 8 و ازخوشحالی نمیدونس چیکار کنه.

 

متاسفانه این شادیشم 2ساعت بیشتر طول نکشید.

 

ساعت 2.30زنگید.

 

جیغ میزد.فک کردم از خوشحالیه.

 

گفتم کیمیا دیوونه شدی؟؟

 

گفت سارا نویدم مرد.

 

پسر داییش همون که نامزدش بود مرده بود و کیمیای منو تنها گذاشته بود.

 

رفتم پیشش.خیلی حالش بد بود.

 

من از اون بدترم.امروز مراسم خاک سپاریشه و قراره قلب

 

کیمیا بره زیر خرمن ها خاک.

 

قراره یه تیکه از وجودش دفن بشه.

 

تورو خدا واسش دعا کنین که دوام بیاره.

 

نوید جان خدا بیامرزدت.

 

این جمله رو فقط میتونم بنویسم چون گفتنش برام بی نهایت سخته.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

سلام.

من برگشتم.

خیلی شاد و خوشحال.از زندگی جدیدم بی نهایت لذت میبرم.

 

من در این تاریکی

فکر یک بره روشن هستم.

که بیاید علف خستگیم را بچرد.

من در این تاریکی

امتدادتر بازوهایم را

زیر بارانی میبینم که دعای نخستین بشر را تر کرد.

من در این تاریکی

درگشودم به چمن های قدیم

به طلایی هایی,که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم و برای بوته نورس مرگ

آب را معنی کردم.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

 

به نام او...

 

سلام.امروز برگشتم با سبدی از گلهای فروغ فرخ زاد. 

چشمکمن خیلی شعراشو دوس دارم

مژهیه احساسی بهم میده که ازش لذت میبرم.

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

 

تورا میخواهم و دانم که هرگز

به کام دل در اغوشت نگیرم

تویی ان اسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

  

زپشت میله های سرد و باریک

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش اید

ومن ناگه گشایم پر بسویت

  

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

ازین زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندان بان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

  

دراین فکرم منو دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زاین قفس نیست

اگرهم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

  

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد برویم

چو من سر میکنم آواز شادی

لبش با بوسه می اید بسویم

 

اگر ای اسمان خواهم که یک روز 

ازین زندان خامش پربگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

زمن بگذر که من مرغی اسیرم

  

من ان شمعم که با سوز دل خویش

فروزان میکنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان میکنم کاشانه ای را.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

سلام سلام.

حال شما؟؟؟

من که بیست بیستم.

ایام امتحانا رو با نمره های خوبی گذروندم.

تقریبا به خودم افتخار میکنم.هرچند فقط خدا از اینده خبر داره!!!

بعید میدونم من به رویاهام برسم.

دقیقا ١ماه دیگه تولدمه.کادوهاتونو اماده کنین.نگین خبر نداشتین که قبول نمیکنم.

دوس دارم یه جشن تولد حسابی بگیرم ولی روحیه شو واقعا ندارم.

گاهی خندم میگیره که به روز تولدم فکر کنم.بنظرتون هرروز که میگذره

عمرمون کم میشه یا زیاد میشه؟؟؟؟

من ١ماه دیگه ١٧ ساله میشم.هرروز هم به مرگ نزدیکتر.

تنها چیزی که منو خوشحال میکنه وجود پسرخالم محمده.

الهی فداش شم.٣ماه و ٧روزشه.ولی اونقد تو دل ما جا باز کرده

که انگار ١٠ساله باهامون بوده.

دیشب بغلش کرده بودمو درس میخوندم.باتعجب صفحه های کتابو نگاه میکرد!!!!!

برمیگردم.فعلا بای

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

سلام.

ببخشید که چند وقت نبودم.درگیر زندگی مسخره ی دنیا بودم.

امروز بهم ثابت شد که زندگی این دنیا خیلی بی وفا است و بیهوده.

میگن خدا ادمو واسه هدفی مشخص افریده.اما عمو حبیب چه هدفی

 تو زندگیش دنبال میکرد؟؟؟

بهش رسید؟؟تازه 30 سالش شده بود!!!

دوس دارم داستان زندگیشو هرچند خلاصه ولی بگم.

تو یه خانواده ی فقیر تو یکی از شهرستان های شهرمون حدودا 30 سال پیش

 پسری بدنیا اومد که خانواده شو ذوق زده کرد.البته یه برادر بزرگتر از

خودش داشت ولی این پسر یه نعمت خدادادی بود.


دوران کودکی و نوجوانی و جوونیشو تو همون شهرستان سپری کرد.


وقت ازدواجش که رسید با یکی از دخترای همشهریش ازدواج کرد و


بخاطر شغلش اومد مرکز استان.حدودا هفت سال پیش  روز جمعه برای اولین بار

دیدمش.قیافش جذاب بود.قدش بلند و هیکلی بود


خیلی خوشگل بود.ولی تو نگاه اول ازش خوشم نیومد!


تو دیدارای بعدی باهاش مانوس شدم و مثل عموی واقعیم دوسش داشتم.


خدا بهش بچه ای نداده بود و با این وجود مثل خدا زنشو میپرستید.


با اینکه ازدواجشون با عشق نبود ولی زبونزد همه بودن.


حدودا 1 ماه پیش تو مراسم عروسی یکی از اشناها دیدمشون

و خیلی حرف زدیم.هنوز اون صحنه جلو چشممه.


پاش شکسته بود.من خیلی ناراحت شدم.فهمید و باهام

 شوخی میکرد تا من از ناراحتی بیرون بیام

.
کت و شلوار قهوهای پوشیده بودو یه پیرهن کرمی.


زنش با افتخار نگاش میکرد.همه ی زنای مجلس با حسرت و حسادت

 به زنش خیره شده بودن!!صداش تو گوشم میپیچه!!


امروز که از مدرسه برگشتم مامان اومد جلوم و گفتش که عمو حبیب

 عزیز من مثل فرشته ها رفته پیش خدا!!!


ماجراش طولانیه ولی عموم رو کشتن.صبح ساعت 7دوتا نامرد

 میرن خونشون و اونو جلو زنش با چاقو تیکه تیکه میکنن.


تا همین الان اشک چشام  داره میریزه!زنش بهم گفت سارا عمو

 حبیبت رفت.دیگه کسی نیست که باهات شوخی کنه و جمعه ها


وقتی تنهایی سرگرمت کنه و روزت رو به بهترین روزای عمرت تبدیل کنه!!


دیگه کسی نیست که بهت بگه خاله ریزه چطوری!!!


واقعا تحمل ندارم.انگارعزیزترین کس زندگیمو از دست دادم.


برام از هرچی سختتر بود!بغض از صبح راه گلومو گرفته


اخه حبیب از زندگی چی فهمیده بود؟؟مگه نمیگن تا

 خدا نخواد از درخت برگی نمیفته؟؟؟تو مرگ این مرد بزرگ چه حکمتی بود؟؟


خدا میخواد چیو بهم ثابت کنه؟قدرتشو؟خب میدونم هیچکس به

 اندازه ی اون تو کل دنیا قدرت نداره!دیگه بس نیست؟تا کی؟؟؟


بخدا تحمل زندگی تو این دنیای کثیفو ندارم.مردن ارزشش خیلی بیشتر از زندگیه!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

سلام

من امروز از همیشه خوشحالترم.

البته اگه اخم باباجی جونم این خوشحالی رو ازم نگیره!!!!!!!!!!!!!!!

خوشحالیم از یه چیز خاصه.یکم فوق العاده.بدون دونستن موضوع تبریک بگین!!!!!

هرکی خیلی کنجکاوشد که بدونه بهم بگه تا خصوصی براش بگم.

اینم یه کیک خوشدل به همین مناسبت.

نوش جانتشویقتشویق

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()

سلام.

من امروز خیلی هیجان دارم.رفتارم مثل بچه ها شده.

دلم واسه فردا شور میزنه.

دختر خالم شکیلا فردا میره پیش دبستانی.

قربونش برم من.اندازه ی همدیگه ذوق زده شدیم.

خجالت داره برای من تو این سن اینطوری ذوق کنم.خجالت

همه ی دوستام میگن کار خوبی کردم مدرسه مو عوض کردم.

اینجا که میرم دوستای دوران دبستانمم هستن.من عاشق اون زمانم.قلبچشمک

اون موقع هیچی اندازه ی  تیزی نوک مداد قرمزو مشکیم و نمره٢٠ واسم مهم نبود.

 کاش دوباره برگرده.بغل

شاید بچه ها این حسو بهم بدن خداکنه!!!!!

راستی قالب جدیدم چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوالسوالسوال

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳۱ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

سلام.

بابا این حرفا چیه میزنین؟؟؟؟؟؟؟عصبانیعصبانی

حامد دوست خانوادگیه!!!!!

من عاشقش نیستم.دوسش دارم.مثل داداش خودم.خیال باطل

فکر بد نکنینا!!!!کلافهکلافه

باباجی از تو دیگه انتظار نداشتم.ناراحتیعنی نمیفهمی که دخملت 

عاشق نیست و فقط حامد رو دوس داره؟؟؟؟؟؟؟

بای بایبای بایبرمیگردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

سلام

امروز زیاد گریه دارم.گریهگریهگریه

حامد جونم تو کماس. من خوشحال باشم؟؟؟؟سوالسوالگریه

تو رو خدا واسش دعا کنین.من خیلی دوسش دارم.استرسگریه

هرکی کما رفته درصد برگشتش کم بوده.دعا کنین این یکی دیگه از دستمون نره!!!!

فکر نکنین شکلاکا مسخره س به خدا این حالو دارم.دیشب تا دیر وقت

 بیداربودم و دعا کردم!!!!

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

خب در هر حال من خودمو دوس دارم.نمیتونم به فکر خودم نباشم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٤ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات ()

سلام سلام.

اول از همه به باباجی عزیزمچشمک.البته فعلا باباجیه.تا بعدا بفهمیم قراره اسمش چی بشه.

الان حوصله ام سر رفته بود.اومدم یه سر به خونم بزنم ببینم در چه حاله!!!متفکرمتفکر

میخواستم خونه تکونی کنم.ولی دیدم تمیز و مرتبه منصرف شدم.از خود راضی

 

بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق.ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم:

در غرفه ی هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاکبازان.

 

اون کسی رو که دوست داری هرچند وقت یکبار بهش یاداوری کن

 تا فراموش نکنه قلبت براش میتپه و این فقط یک یاد اوری است.

                                                                                  شکسپیر

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

سلام.

سلام به خودم.به سارای جدید.

به شما عزیزایی که قراره پیشم بیاین.خجالتخجالت

اینجا فقط از خودم میگم.از اطرافم.از دوستایی که قراره تو مدرسه ی جدید پیدا کنم.

از عشق و عاشقی نمیگم مگر وقتی دلم بگیره و غصه هام زیاد بشه.

تو وب قبلیم دوستای زیادی داشتم و دارم.ازشون خواهش میکنم

درمورد اون وب باهام حرف نزنن.

اینجا فقط میخوام مال خودم باشم.

شادیمو اینجا پیداکنم.اتاق جدیدم مبارک باشه!!!!!تشویقتشویق

اینجا رو دوس دارم.نه به اندازه ی اونجا.ولی.....

من ١٧ سالمه.یعنی بهمن ١٧ ساله میشم.خودمو خیلی دوس دارم.

باربد جونمو هم خیلی دوس دارم.٣ماهشه.فکر بد نکنین!!!!!چشمک

خیلی نازه.خوبه الان باهاش اشنا بشین.چون قراره زیاد ازش بحرفم.

کاش عکسشو داشتم.تپل مپل و سفیده.چشاش سبزپررنگه.قربونش برم من.

اینجا از همه چی حرف میزنم.اگه وسط حرفام پریدم رو موضوع دیگه زیاد تعجب

نکنین.بالاخره دختر بهمنی هستم!!!!ابرو

اولین اپم خیلی طولانی شد.برمیگردم.بای بای

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()

Design By : Pars Skin